![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
كار كردن در بيمارستان خودش ماجرايي داره . روز جمعه اي هم بيمارستان بودم ، چهار تا بچه رو آزمايش كردم و بعد براي خودم يك ليوان چاي ريختم اما هرچي دنبال قند گشتم پيداش نكردم . گفتم قند كجاست ؟ يك پلاستيكي رو به من نشون دادن و گفتن : اينا . ديدم يك پلاستيك به طور غير عادي كوچيك رو توش قند ريختن . داشتم با خودم فكر مي كردم كه اين پلاستيكه چرا اينقدر كوچيكه . درش رو باز كردم ، بازم شكل و قيافه پلاستيكه به نظرم عجيب اومد . آخر سر پلاستيك رو بلند كردم : ديدم يه نفر آدم خلاق ، هرچي گشته بوده يك پلاستيك تميز پيدا نكرده و قند ها رو توي دستكش يكبار مصرف ريخته ! چشمم رو بستم تا نبينم كه از كجا دارم قند بر مي دارم . اما مزه اش عادي بود . بيمارستانه ديگه ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 21:38 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|