![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
جمعه روز شلوغي بود . ( اونا اينطور مي گفتن . توي بخش حدود ۱۵ تا بيمار بستري بودن كه ۱۱ تا شون روز قبل سزارين شده بود ) . روز جمعه سه تا ماما تو بخش بود و يكي از خدماتي ها . شلوغي !!! باعث شده بود كه بعضي از كار ها نصفه نيمه انجام بشه . سطل ملافه هاي كثيف پر شده بود اما همچنان گوشه بخش بود . بوي بدي فضا رو پر كرده بود . از اون طرف آزمايشگاه گفته بود سرش شلوغه و بيمار ها خودشون بييان آزمايشگاه خون بدن ( روز هاي معمولي يك نفر از آزمايشگاه مي ياد بخش تا خون بگيره ) . مامانه ديروز سزارين كرده بود . با اون درد بكش بكش بردنش آزمايشگاه . پسر كوچولوش خيلي گرسنه بود . تا مامان بره و برگرده حدود نيم ساعت طول كشيد . بچه تمام اين مدت رو از گرسنگي جيغ مي كشيد .
اون طرف يكي تو اتاق زايمان طبيعي بود . از اول صبح كه من اومدم اون طفلكي جيغ ميزد . بچه حدود ظهر به دنيا اومد . بعدا فهميدم كه مادرش فقط ۱۶ سال داشت . ظهر موقع ناهار با يكي از ماماها صحبت اون زايمان طبيعي بود . گفتم اون بنده خدا رو نمي شد كاري براش كرد ؟ از صبح داشت زجر مي كشيد . اخمهاشو در هم كرد گفت : فقط ۱۶ سالش بود و تحمل در رو نداشت . مي خواست زود ازدواج نكنه . انتظار نداشتم يك ماما اينقدر بي عاطفه باشه . اينجا با كشتار گاه فرقي نداره . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 6:31 توسط نسترن |
|
|
چقدر سخته که آدم بره بازار و قرار باشه که چیزی نخره ! . اون هم نه یک بازار معمولی - یک بازار سنتی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می شه ( البته راستش هرگز جرات نکرده ام که تا وسط بازار برم - می ترسم توش گم بشم ! )
ماجرا این بود که رفته بودم دنبال یک کاری و قرار شد یک ساعت بعد برگردم و کار رو تحویل بگیرم . با خودم فکر کردم که در این یک ساعت چکار کنم ؟ : یه سر میرم بازار - چیزی که نمی خوام بخرم !! فقط میرم سر میزنم . ما یک بازار سنتی داریم که توش همه چی پیدا میشه . از بازار مواد غذایی گرفته تا راسته پارچه فروشها و بازار طلا و راسته چینی و ..... همینجور که بیشتر به وسط بازار بروید بیشتر با شکل سنتی آن آشنا می شوید . راسته ماهی فروشها رو نباید از دست داد . از وسط بازار ماهی یک دالان باز می شود که بازار فروش پرنده های زنده است . مرغ و اردک و بوقلمون و ... بازار فرش هم هست . از همه اینها گذشته - در گوشه و کنار می توان دست فروشان را در حال فروش محصولات محلی دید . انواع سبزی های محلی ( چوچاق - خلواش - نعناع - کوار ) و میوه های محلی بسته به فصل ( امروز تو بازار خوچ های خوبی آورده بودن + گوجه و بادمجان محلی - پاچ باقلا -زیتون در اندازه ها - رنگها و طعمهای مختلف ...) و صنایع دستی و جارو و گمج و ساطور تخته و انواع آب انار و آب غوره و آب لیمو و درار ( بعضی ها دلال هم می گن ) و ..... اگه همه رو بخوام اسم ببرم طول میکشه بعلاوه این که اسم همه شون رو بلد نیستم ! یکی از آرزو هام اینه که یک دوربین دیجیتال داشته باشم که بتونم از همه این چیزها عکس بگیرم . قرار بود من خرید نکنم و فقط نگاه کنم . ولی نشد . اگر به رشت سفر کردید - فرق نمی کنه چه فصلی از سال باشه - بازار شیک رو از دست ندید . فقط مواظب باشید که گم نشوید !! ------------------------------------------------------------------------------------------ هستی جان mail شما رو هفته گذشته دیدم . حتی برایتان جواب هم نوشتم که الان هم در درایو Fهست اما mail من خوب باز نمی شه . گیر میکنه . عجله نکن - حوصله داشته باش - عجولانه تصمیم نگیر چون تازه اول راه هستی . شما الان باید به دنبال کسب تجربه باشی . هنوز زود است که به جنبه های مالی فکر کنی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 21:23 توسط نسترن |
|
|
ديروز همه پزشكاي بخش جمع شده بودن دور هم و براي خودشون " روز پزشك " گرفته بودن . البته آنچنان جشني در كار نبود چون بنده خدا ها همه كار داشتن . من ديروز دير رفتم بيمارستان . كلي تو بانك معطل شدم . وقتي رسيدم كه همه دور ميز نشسته بودن و دستشون هم بسته هاي كادو بود و روي ميز هم يك جعبه شيرني . ديگه يه تبريك كوتاه و سلام و احوال پرسي و بعد رفتم دنبال كار خودم . يك نوزاد داشتم كه بيمارستان ديگه اي به دنيا اومده بود و جامونده بود دو نفر هم از نوزاد هاي همين بيمارستان بودن كه بايد كنترل شنوايي مي شدن . وقتي دوباره برگشتم اتاق ، هيچ كس تو اتاق نبود . همه رفته بودن . اما چايي بود ، شربت بود و يك جعبه شيرني . خيلي روز پزشك خوبي شد !!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 6:51 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|