![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
خدا رو شکر تلاشهای من در جهت افزایش آگاهی عمومی ! نتیجه داد . دیروز ( یعنی جمعه ) هیچکدوم از مامان ها با انجام آزمایش شنوایی برای نوزادشون مخالفت نکردن . حتی چند نفرشون کاملا می دونستن که قراره چه کاری برای بچه انجام بشه .
البته من در یک شهر کوچیک کار می کنم که مردم همه روستایی هستن و همه هم با هم فامیلن . و وقتی کاری برای بچه ای انجام میشه افراد فامیلش هم باخبر میشن . اما این که در این منطقه تونستم یک آزمایش جدید رو به مردم بشناسونم از نظر خودم خیلی کار با اهمیتییه . ولی هنوز هم بیشتر روزها از بس حرف می زنم و توضیح می دم گلو درد میگیرم ! با تمام این حرفها - دیروز از یکی پرسیدم : تو خونواده تون کسی دارین که ناشنوا باشه ؟ گفت : آره - بابای من از بچگی کر شده . گفتم پدرتون ناشنوا به دنیا اومده ؟ گفت : نه " جن " دیده ! و کر شده . من یکدفعه خنده ام گرفت - اما به سختی خودم رو کنترل کردم . یاد حرف یکی از همکارهای گفتار درمان افتادم که می گفت : در مورد اعتقادات این آدمها باهاشون نباید بحث کرد چون نمی شه چیزی رو تغییر داد . ---------------------------------------------------------------------------------------------- من برای چند نفر باید پیغام بگذارم ! هستی جان - براتون mail دادم .خوشحالم که سر میزنید هرچند که متاسفانه نشد در کنگره ببینمتون آقا مجتبی - من در مورد دکتر برین صحبتی نکردم . در مورد دستگاه هم نه متاسفانه دستگاههای madsen خدا تومن پولشونه ! با جیب من سازگاری ندارن آقای قویدل - خوشحالم که بعد از چهار سال همکاری مستمر با من آشنا شدید ! آقا مهدی - رشته ما واقعا یک رشته منحصر به فرده و اون هم به خاطر استاد های خوبیه که داریم . فکر نمی کنم در هیچ رشته دیگری این اندازه ارتباط بین استاد ها و فارغ التحصیل ها وجود داشته باشه . من البته ضد حال نخوردم . مچم گرفته شد چون بعد از این که دو سال که وبلاگم رو ایجاد کردم یکی از استادهام بر اساس نوشته هام فهمید که من کی هستم و اسم واقعی ام چیه . برام خیلی جالب بود که در کنگره - وسط هزار تا آدم - استادم صاف اومد سراغ من و گفت : فلانی - نسترن تو هستی ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 6:8 توسط نسترن |
|
|
از وقتي كه كنگره تموم شده من فرصت سر خاروندن هم پيدا نكرم . داشتم در مورد " تفسير اديوگرام " مطلب تهيه مي كردم . البته موضوعش براي من خيلي ساده است اما به يك مشكل بزرگ برخوردم . اون هم اين بود كه من تا حالا با power point كار نكرده بودم . دلم مي خواست كه يك كار جالب ارائه بدم ، براي همين هم در چند هفته گذشته تقريبا هر شب پاي كامپيوتر بودم ( كلي هم ناز داداشم رو كشيدم كه مشكلاتم رو حل كنه و هرچي رو نمي دونم يادم بده ! ) بالاخره ديشب تموم شد و اون چيزي در اومد كه دلم مي خواست . اما هنوز يك ايراد اساسي باقي بود كه من نمي دونستم . ديشب با كلي ذوق و شوق همه رو روي CD زدم و امروز بردم مطب تا به همكارم نشون بدم . اما اسلايدهام باز نشدن . بعد از اين كه كلي با كامپيوتر كلنجار رفتيم ،به جاي تصويرهام فقط يك صفحه باز شد كه وسطش يك ضربدر بزرگ قرمز بود . همه كار ها رو درست انجام داده بودم ، اما رزولوشن 300 بود ! من كه تقصير ندارم – دلم مي خواست يه تصوير عالي ارائه بدم ! با ناراحتي اومدم خونه كه به داداشم بگم چه اتفاقي افتاد ؛ بدجنس ميدونست من چيكار كردم اما ديروز صداشو در نياورده بود ! يك نسخه ديگه از اون CD هه رو گذاشتم رو ميز دكتر ! اون رو چكار كنم ؟
اما كنگره عالي بود . تقريبا بيشتر همكلاسي هام اومده بودن . خيلي از قديمي ها هم بودن . در مورد غذاش ؟؟؟ يادم نمي ياد چي خوردم !! تمام مدت داشتيم با بچه ها حرف مي زديم . اما پنلي كه روز آخر در مورد نوروپاتي صحبت شد خيلي مفيد بود . مچ من هم گرفته شد ( توسط آقاي محمد خاني ! ) { دارم شوخي مي كنم ها ! از كسي گله نمي كنم ! } بدي اينترنت اينه كه گاهي آدم يه چيزي تو ذهنشه اما اون چيزي كه مينويسه ، دقيقا نمي تونه نظرش رو منتقل كنه . ( نه - بده آدم اسم استادهاشو تو اينترنت بياره ؟ شايد چند وقت ديگه از " اوهايو " دعوت نامه بدن به دانشكده كه : فلان استاد كيه كه اينهمه معروفه و اسمش همش تو اينترنت مي ياد ! بييارينش " اوهايو " به دانشجوهاي ما هم درس بده ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 23:43 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|