![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
اول این که شرمنده دیر به دیر می یام . من تقصیر ندارم موس خراب شده .
هستی جان در پاسخ به سوالی که پرسیده بودی : شما به دو چیز نیاز داری ۱ = یک تکه کاغذ به نام مدرک ( که انشاالله به زودی می گیری ) ۲ = یک جفت کفش آهنی ۳ = زبان دراز ( که این یکی رو ما ادیولوژیستها نداریم ولی گفتار درمانگر ها خوبشو دارن ! ) و ۴= رو ( این یکی از همه مهمتره ! ) اما از شوخی گذشته - شما اول باید خودت رو به بقیه همکار هایی که در شهر تون کار می کنن بشناسونی . از من گوش میکنی برای مطب زدن خیلی هم عجله نداشته باش . من فکر میکنم بهتره اول دنبال طرح رفتن باشی . درسته که ماها میتونیم طرح رو انصراف بگیریم اما این فرصت دو ساله در صورتی که طی اون مدت عملکرد موفقی داشته باشی می تونه شما رو به بقیه بشناسونه . بعلاوه این که محیط کار با اون چیزهایی که در دانشکده به آدم یاد می دن زمین تا آسمون فرق می کنه . حالا درسته الان هنوز مدرک نداری اما بد نیست به ادارات مختلف سر بزنی و با مسئول کارگزینی آشنا بشی . شما می تونی به بهزیستی - اداره آموزش و پرورش استثنایی - بیمارستانهای گوش و حلق و بینی و درمانگاههای تامین اجتماعی هم سر بزنی . اما باید توجه کنی که در هریک از این مراکز روی یک کار خاصی بیشتر تاکید می شه و محیط کارشون با هم فرق می کنه. استثنایی می تونه ماها رو به صورت پیمانی هم بگیره . بیمارستانهای ارتش هم هست . دیگه تصمیم با شماست که چه کاری می خواهی بکنی . ولی باید صبور باشی . من بعد از فارغ التحصیلی یک سال بیکار بودم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 7:19 توسط نسترن |
|
|
ازش پرسيدم چقدر سواد داري ؟ گفت سواد ندارم . حدود 25 يا 26 ساله بنظر مي رسيد . گفتم بچه كجاست ؟ گفت اينجا كنار خودمه . به بچه فقط يك پيراهن آستين كوتاه پوشونده بودن . بعد هم اونو توي ملافه هاي بيمارستان پيچيده بود . دوباره روش يك پتوي كهنه بچه گانه زبر هم انداخته بود . اما با تمام اين كارها باز هم بچه كبود بود و از سرما مي لرزيد . گفتم كي مرخص ميشي ؟ گفت امروز غروب . خونه تون كجاست ؟ سياه كوه . البته من كه نمي دونم سياه كوه كجاست اما يكي تو اتاق گفت : يعني وقتي از ماشين پياده ميشه بايد دوساعت ديگه هم راه بره تا به روستاشون برسه . گفتم اين بچه كه لباس نداره . چه جوري مي خواي تا اونجا ببريش ؟ مادر شوهرش گفت : خانم دكتر تو خونه خيلي لباس داره . ديشب اومده بودن شهر مهموني كه دردش ميگيره و مي يارنش بيمارستان . گفتم حالا درسته كه تو خونه لباس داره . اما تا به خونه برسه اين بچه از سرما يخ مي زنه . زنده نمي مونه . مادر شوهره گفت : نه خانم دكتر . پتو داره ( منظورش همون پتوي كهنه بود ) سردش نمي شه . ايندفعه ديگه واقعا عصباني شده بودم . گفتم بابا الان كه توي بيمارستان هستيد بچه سردشه و كبود شده . حالا الان اينو توي ملافه بيمارستان هم پيچيديد . واي به حال اين كه بخواهي بچه رو بيرون ببري . از غرغر هاي من صداي بقيه هم اتاقي ها هم در اومد . يكي به مادر شوهره اصرار مي كرد كه يه لباس براي اين بچه بخر و اونو اينجوري نبر بيرون . مادر شوهره هم سر همون حرف خودش بود كه لباس نمي خواد – تو خونه لباس داره ! آخر يك بنده خدايي دلش سوخت گفت همسايه شون چند تا بچه داره . به همسايه شون تلفن كرد كه چنددست از لباس كهنه هاي بچه هاشو بياره . والا اگه نظر من رو بخواهيد ميگم هر بلايي كه سر مردم مي ياد از بيسواديه . ----------------------------------------------------------------------------
از دیروز استان مون مهمون عزیزی داره . به سلامتی ورود این مهمون عزیز بنده هم امروز سر کار نمی رم چون تمام کوچه خیابون ها رو بستن . کاش نمی یومد . داشتیم به بدبختی هامون عادت می کردیم . داشت یادمون می رفت که چی بودیم و چی شدیم . با اومدنش همه یاد مشکلاتشون افتادن . همه از اون بنده خدا توقع حل مشکل دارن من تلوزیون رو نگاه نکردم . اما همه از دست استاندار گله دارن . میگن شنیدن حرفهاش خیلی برای مردم سنگین بود . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 7:41 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|