![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
گرما ..... گرمه ...... گرم .
امروز ۱۳ تا بچه کلاس اولی رو آزمایش کردم . سنجش به آخر رسیده - نمي دونم اين روزهاي آخري چرا بيشتر بچه هايي رو كه مي يارن براي تست تخصصي - عدم همكاري - خوردن . اول صبحي با عجله رفتم اونجا . خيلي جالب بود امروز - هد ست و هدفون گوش راست يه طرف افتاده بودن . هدفون گوش چپ يك طرف ديگه افتاده بود ! قبلا با چسب قطره اي به هم چسبونده بودنشون كه امروز از هم جدا شدن . گرمه ..... گرم . ( تهوع هم دست از سرم بر نمي داره - گرمازده به كي مي گن ؟ علائمش ؟؟؟؟؟؟..... ) اتوسكوپي كردم - يه چيزي ديدم عجيب بود - دوباره نگاه كردم - توي گوش بچه سه تا دونه جو بود ! خب البته اين نشون مي ده كه الان فصل برداشت جو هست ! ------------------------------------------------------------------------------------------------ بدون شرح : از صبح ساعت هشت صبح تا ساعت ۱۵/۱۲ - سينزده تا بچه رو آزمايش كردم - اديومتري و تمپانومتري - به ازاي هر بچه از طرح سنجش ۴۰۰ تومان مي گيرم روي هم ميشه ۵۲۰۰ تومان - منهاي ۴۰۰ تومان پول كرايه تاكسي رفت و برگشت كه بكنم = امروز به ازاي چهار ساعت كار ۴۸۰۰ تومان بهم مي دن . اينا رو كه گفتم تو يادتون داشته باشين . در روزنامه همشهري امروز نوشته بود كه به ازاي يك ساعت " كارت پخش كني " بين ۴۵۰۰ تا ۵۰۰۰ تومان مي دن !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 18:40 توسط نسترن |
|
|
تاحالا آش نذری پختین ؟
یکی نذر می کنه آش رو بپزه - یکی نذر می کنه که نخود و لوبیاشو بده - اون یکی می گه : فلانی آش نذری می پزی ؟ بیا این عدس رو بگیر از طرف من تو آشت بریز - اون یکی میگه من نذر کردم هرکی خواست آش نذری بپزه گوشت رو من بدم .... خلاصه یکی که می خواد آش نذری بپزه دیگش از نذری های جور واجور پر می شه . بعد باید از سه روز قبل دست به کار شی . حبوبات باید پخته بشن - چرخ بشن - سبزی ها پاک بشن - شسته و خورد بشن - گوشت باید بپزه - بعد باید ریش ریش بشه - باید دنبال دیگ و سه پایه و ملاقه باشی و ....و.......و...... بعد اون روز خاص می رسه . آش باید به اندازه دوتا اذان سر اجاق باشه . باید هم بزنی و هم بزنی تا ته نگیره . تو این فاصله تمام فامیل می یان و آش رو هم می زنن - می چشن ( و البته هرکسی هم یه نظری می ده ! یکی می گه فلفلش کمه . یکی می گه زیاده ) اون روز هرکی که حاجتی داره می تونه بیاد سر دیگ . خلاصه باید هی هم بزنی . آش هرچی جا می افته غلیظ تر میشه و هم زدنش مشکل تر میشه . بعد وقتی موقع اذان دوم میشه دیگه در دیگ رو میذارن . رو در دیگ یک کاسه برنج - یک کاسه آب و یک تخم مرغ می گذارن و دور دیگ شمع روشن می کنن . هیچ کس نباید این موقع کنار دیگ وایسته .و این درست همون وقتی هست که همه منتظرن و اضطراب دارن - نکنه خیلی غلیظ شده باشه - نکنه جا نیوفتاده باشه - نکنه شور بشه - نکنه سبزیش زیاد شده باشه ....... من الان درست همون حس کسی رو دارم که آش نذری پخته و منتظره تا اذان تموم بشه و در دیگ رو بردارن . چرا ؟ یازده روز دیگه جواب کنکور ارشد می یاد !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مرداد1385ساعت 10:22 توسط نسترن |
|
|
حرفهای بچه اصلا قابل درک نبود - حتی من که ناشنوا زیاد دیدم نمی تونستم بفهمم چی میگه - نصف حرفهاش نامفهوم بود و نصف دیگه رو با زبان اشاره می گفت . چند تا سوال ساده ازش پرسیدم اما حرف من رو متوجه نشد . با تمام این اوصاف مادرش اصرار داشت که حتما باید بچه من بره مدرسه عادی .
خواستم ازش ادیومتری بگیرم - اما بچه اصلا همکاری نمی کرد - بنظر می رسید هنوز نمی تونه بین بودن و نبودن صدا تفاوت بگذاره . بدون استفاده از لبخوانی هیچ صدایی را متوجه نمی شد . با استفاده از لبخوانی باز هم نمی توانست کلمات را درک کند . مادرش میگفت من نهصد هزار تومن دادم براش قویترین سمعک رو گرفتم که بره مدرسه عادی . پرسیدم چند وقته که از سمعک استفاده می کنه ؟ یک ساله . در بدترین شرایط برای این که یک بچه ناشنوا بتواند به مدرسه عادی برود باید حداقل سه سال پیش از شروع مدرسه ( یعنی از ۳ سالگی ) بطور مداوم از سمعک مناسب استفاده کرده باشد بعلاوه این که طی این سه سال آغازین استفاده از سمعک - شرکت مداوم در کلاسهای تربیت شنوایی و گفتار درمانی الزامی است ( حداقل هفته ای یکی دو بار ) تا کودک بتواند مفهوم صدا - تفاوت میان بودن و نبودن صدا - نحوه تمرکز بر روی صدای شنیده شده .......و.....و.....و......و....... را یاد بگیرد. البته بدیهی است که هرچه استفاده از سمعک زودتر شروع شود ( بهترین حالت زمانی است که بچه ناشنوا از قبل از شش ماهگی سمعک بزند ) نتایجی که بدست می آید خیلی بهتر است . خلاصه این که تصمیم گیری در مورد این بچه برایم خیلی سخت بود . مادرش اصرار می کرد که بچه باید برود مدرسه عادی . در نهایت دیدم بهترین انتخاب همان مدرسه استثنایی است . این بچه اگر برود مدرسه عادی عقب می افتد - یه جورهایی میشه گفت تبدیل می شد به یک مستمع آزاد - بقیه پیشرفت می کنند و او همش در جا میزند . گاهی وقتا بعضی از این بچه هارو می بینم دلم می سوزه . گاهی می گم خدایا کاش این بچه - بچه من بود . اگه بچه من بود نمی گذاشتم اینقدر عقب بیفته . بعضی از بچه ها وضعیت خوبی دارند عملکرد ذهنی عالی دارند و فقط به خاطر کم کاری والدین عقب می افتند . بعضی از والدین اصلا با بچه ناشنوایی که سمعک هم دارد ارتباط کلامی برقرار نمی کنند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 22:26 توسط نسترن |
|
|
يكي از مزاياي طرح سنجش اين بود كه اتوسكوپي رو ياد گرفتم . در اون مطبي كه سه سال توش كار مي كردم اتوسكوپي انجام نمي شد ! صاحب مطب اعتقاد داشت اتوسكوپ يك وقت تلف كن است ! و به همان نسبت هرگز باتري براي اتوسكوپ خريده نمي شد !
الان اينجا در مركز تست تخصصي هم اتوسكوپ دارم هم تمپانومتر . اول تو گوش بچه رو نگاه مي كنم بعد هم تمپانومتري مي گيرم تا ببينم چه تايپي در مي ياد . چيزهاي جالبي هم مي بينم . تا حالا پشت پرده گوش حباب هوا نديده بودم . خيلي خوشگل بود ! يك بچه اي رو هم ديدم ، cone of ligh داشت ، اما پرده گوشش كاملا قرمز بود . تمپانوگرامش هم كاملا خط صاف بود . فقط نفهميدم اون cone of light اونجا چيكار مي كرد ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 7:13 توسط نسترن |
|
|
امروز هوا ابری بود . اما خیلی دم کرده بود . رفته بودیم بازدید . شیشه های عقب رو باز نکرده بودیم - باد
اذیت می کرد - شیشه های جلو باز بود . موقع برگشت راننده مون کولر رو روشن کرد و همون موقع هم بارون شروع شد . از اون بارون هایی که هوا رو بدتر خفه میکنه - برای همین هم کولر روشن بود .
یکی از همکارها حواسش نبود - یه نگاهی به بیرون انداخت و گفت : به ! عجب هوای خنکی شده ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 13:34 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|