![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخصی و نظرات یک ادیولوژیست |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 14:22 توسط نسترن |
|
|
دلم می خواد یه کار خوب داشته باشم . درس خوندن هم کار خیلی مشکلیه . هر روز بعد از ظهر از
ساعت ۴ و نیم می خونم تا ۷ونیم . دوباره از ۱۰ تا ۵/۱۲ . نمی دونم آخرش چی می شه . قبول بشم یا نشم مهم نیست . مهم اینه که آیا آخرش به اون کاری که تو ذهنمه می رسم ؟ دلم می خواد یک ساختمون چند طبقه باشه که با چند تا از همکارها با هم کار کنیم ( به شرطی که حداقل مدرک لیسانس ادیولوژی رو داشته باشن ) . ولی خیلی ناراحت کننده است که آدم زیر دست کسی کار کنه که حتی اصول اولیه کار رو نمی دونه . خیلی بده که صاحب یه مطب یه چیزهای خیلی پیش پا افتاده رو بیاد از اون به قول معروف تازه کاری بپرسه که تازه اومده مطبش . بعد سر ماه هم که میشه یه چیزی صدقه سری بزاره جلوش : که فلانی بیا این هم حقوقت ! بعد آخرش هم برگرده بگه : تو اصلا به کارت علاقه نداری . برای همه کسانی که نوشته هامو می خونم دعا می کنم که هرگز به بیگاری گرفته نشید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 14:1 توسط نسترن |
|
|
چند روزه که دارم در مورد پیرگوشی مطالعه می کنم . میگه در افراد مسن ابتلا ابتلا به پیر گوشی باعث
می شه که بیماری دمانس ( زوال عقل ناشی از پیری ) به سرعت پیشرفت کنه . میگه که کاهش شنوایی در افراد مسن می تونه منجر به افسردگی بشه . حالا شما اینا رو تو یادت داشته باش . یارو مادرشو می یاره به یکی از این مطب های سنجش شنوایی. پیرزن اینقدر پیره که با دو تا عصا هم نمی تونه سر پا وایسته . آقا جان مادرتون چند سالشونه ؟ ۸۶سال . ــ با هاش حرف میزنین حرفا تون رو میفهمه ؟ یا اگه داد بزنین می تونین بهش چیزی بگین ؟ ـــ نه نه . خیلی ساله که دیگه چیزی نمی شنوه . گوشی رو میذاری رو گوش پیرزن . صدا رو ۸۰ . مادر - مادر جان صدامو میشنوی ؟ جواب نمی ده صدا رو ۹۰ . مادر جان صدامو میشنوی ؟ جواب نمی ده صدا رو ۱۰۰ ( دیگه این آخرین شدت صدایی هست که دستگاه می تونه تولید کنه ) مادرجان ..... پیرزنه جواب می ده = ها . بعد به پسرش اشاره می کنه و می گه شنیدم شنیدم ! تا اینجا رو داشته باشین که جای جالبش مونده . بعد شما که ادیولوژیست باشی آزمایش می کنی میبینی ای - تا کری کامل همچین راهی نمونده بنده خدا همین حالا هم نصف صدا ها رو حتی در آخرین سطح شدت هم نمی تونه بشنوه . آزمایش که تموم می شه پسرش می یاد پیشت می گه : خانم دکتر جان یه سمعک ارزون بده که این مادر ما مثل جوونی هاش بتونه بشنوه ! خیلی جدی می گه ها . نه این که شوخی کنه . واقعا انتظار داره سمعک برای مادرش معجزه کنه . خدا وکیلی درو و بر تون چند تا پیرزن و پیرمرد سراغ دارین که یه ذره مشکل شنوایی دارن اما اطرافیان با این تفکر که هنوز زوده از سمعک استفاده کنند اونها رو به حال خودشون رها کردن ؟ حالا اطرافیان هیچی کلا مردم فکر می کنند سمعک ماله وقتی هست که دیگه خیلی ببخشید کر شده باشن . این دقیقا همون وقتیه که دیگه نمی شه کاری کرد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 18:0 توسط نسترن |
|
|
دو روزه که داداشم برام یه CD دیکشنری خریده . البته تا الان چهار تا دیکشنری دیگه رو امتحان کردم و
هیچکروم منو راضی نکردن . اما این یکی واقعا عالیه . متنی رو که با کتاب دیکشنری سه روز طول می کشید تا ترجمه کنم یه روزه تموم کردم . فقط کاش زودتر به دستم رسیده بود. زمستون گذشته تمام بخش تعادل رو با کتاب ترجمه کردم . درست یک ماه طول کشید . خبر جدید این که دارم سمعک می خونم . ولی بگم ها از این سمعک و هرچی به سمعک مربوط می شه بدم می یاد . یعنی اگه ببینم یه سمعکی یه جا گوشه خیابون افتاده راهمو کج می کنم و در می رم دیکشنری هه خیلی خوبه . اسمش هست فرهنگ معاصر . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 فروردین1385ساعت 23:19 توسط نسترن |
|
|
فیلم بعد از ظهر جمعه رو دیدید ؟ اسمش بود " دفتر کار " . در تمام مدتی که فیلم رو تماشا می کردم
احساس می کردم که فیلم رو در مورد من ساخته اند . من دقیقا همون احساسی رو دارم که اون آقا در مورد کارش داشت . یک متخصص نرم افزار بود که از کارش خوشش نمی یومد . تو شرکت یه روانشناس آوردن که وضعیت روحی کارمندها رو بررسی کنه تا چند نفر رو اخراج کنن . روانشناسه به این آقاهه گفت تو چرا از کارت خوشت نمی یاد ؟ گفت چون انگیزه ندارم . من اگه دو ساعت بیشتر هم بمونم و باعث بشم که شرکت یک مقدار بیشتر سود کنه از سودی که با کار بیشتر من به شرکت می رسه یک پنی هم گیر من نمی یاد . درست انگار که این فیلم رو از روی تفکرات من ساخته اند . اما من از آخر فیلم خوشم نیومد . آخر فیلم نشون داد که این آقاهه داره آشغال پارو می کنه . دوستاش اومدن پیشش و گفتن می خوای ما برات یه کار دیگه پیدا کنیم ؟ گفت نه . ولی من دوست دارم باز هم به همین کاری که دارم ادامه بدم ولی در شرایطی که حقوقم متناسب با کارم و کارم متناسب با تواناییهام باشه .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 18:20 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ادیولوژیستم . فارغ التحصیل 1381 - تهران. وبلاگم دفترچه خاطرات منه . می نویسم تا یادم نره که چی میخوام .
------------------------------- تا نکوشی در نخواهی یافت ، و اگر به تمامی نکوشی ، نکوشیده ای آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی ، هر آنچه در توان داری به کار میگیری ، و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز ، " ناکام " ماندی ، زنهار که شکست نخورده ای ، آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی . از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی ، و از رفتن است که پیروز باز می گردی . لین پارسونز مترجم : عبد العلی براتی از کتاب : رویاهایت را رها نکن |
| پیوندهای روزانه |
|
BBPV سابقه کار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|